تبليغاتX
B زندگی بدون تو یعنی هیچ

B زندگی بدون تو یعنی هیچ

می پرستمت عزیزه قـــــلبم (( ب .....))

عشق يک عکس يادگاري نيست

يک مزاي شش ماهه يا يکساله نيست
واقعيت عشق در بقاي ان است.حقيقت عشق در عمق ان است و اين دو
.در اراده ئ انسانيست که مي خواهد رفعت زندگي را به زندگي بازگرداند

اي کاش کاشها هميشه واقعيت داشته باشن
کاش هميشه از اسمون خدا بارون عشق بباره
کاش مي شد سوار ابراي اسمون شد و رفت بتا جايي که پر زعشق باشه
کاش مي شد همه ئ ادمها با عشق زندگي کنند
کاش مي شد ادمها براي يک لحظه به عشق واقعي فکر کنندو ارزشش رو متوجه بشن
کاش مي شد لحظه هاي انتظار زودتر بگذره تا ادمها کمتر دلهره داشته باشن
کاش مي شد هيچ ادمي تنها نباشه
کاش مي شد خداي مهربون دلها رو به هم نزديک کنه
کاش مي شد همه ئ ادمها به خاطر عشق قلبهاشون بتپه
...و صد ها کاش ديگه

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 18:53  توسط فعلا یه رازه ------AB  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 18:48  توسط فعلا یه رازه ------AB  | 

حرف های دل

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 18:43  توسط فعلا یه رازه ------AB  | 

 

تو از قلبه پاکم خبر نداشتی تو عالمه یه رنگی که ما رو کاشتی
نگو که این جدایی کاره خدا بود مشکل فقط همین بود دوسم نداشتی..
نه جای قهر گزاشتی نه جای اشتی. . گفتی حوات و دارم اما نداشتی..
نه این که تو عشقت من کم اوردم مشکل فقط همین بود دوسم نداشتی
هر وقت میخواستم بگم یه با وفا باش.. تو این همه غریبه یه اشنا باش
دلم تو سینه داد زد این التماسه فکر غروره این دل محضه خدا باش
شاید در این بازی قلبت بشه رازی ما رو شکستی
حالا که میسوزم از اتشه عشقت خاموش نشستی
در ایته خوبی تو چیزی کم نداشتی مشکل فقط همین بود دوسم نداشتی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 22:32  توسط فعلا یه رازه ------AB  | 

آرزو مي کنم


زندگي مال تو….مرگ مال من


راحتي مال تو….گرفتاري مال من


شادي مال تو…..غم مال من


همه مال تو ولي تو مال من

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 22:19  توسط فعلا یه رازه ------AB  | 

بهار در گذر است , رفتنی است , ولی ما اصلا ٌ حواسمان نیست !
آن قدر غرق شده ایم که حواسمان نیست چند شب دیگر یک فصل از جشن میلاد بهار گذشته , و حتی عمیق تر از آن ! ...

آن قدر چیز های مختلف سرگرممان کرده است که فراموش کرده ایم که هر روزی را که زندگی به مان می دهد یک روز از عمرمان را طلب می کند !
به باد نسیان سپرده ایم این جمله را :
هر یک ثانی که می گذرد , یک ثانیه به مرگمان نزدیک می شویم .

ولی این را دیگر فراموش نکنیم که زندگی مثل فیلم های کودکی مان نیست که چند بار از نو ببینیم ,
باور داشته یاشیم که زندگی دگمه ی بازگشت ندارد...

باور داشته باشیم !

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 22:15  توسط فعلا یه رازه ------AB  | 

 

نگرد

 كجاي دنيا محبت را مي جويي ؟ نگرد ، پيدا نمي شود ! دلها به نرميِ سنگ است !َ حرفهايت به هيچ گوشي نمي رسد . كسي شنواي حرفانت نيست. چرا آنقدر تلاش مي كني ؟ حرفايي بود كه در نامه اش به من گفت ! جواب ِ نامه اش را دادم : دنيايي براي خود ساخته ام كه در آن محبت هست ، عشق هست ، مهرباني هست . در دنياي من ، همه كس دل دارند ، مي شنوند ، مي بينند ، حس مي كنند . بجز انهای که خود را من مینامند انهای که خود را عاشق مینامند این حرفهای بود که در نامه برایش نوشتم ولی خوب می دا ن

 

 

عشق

برای عشق تمنا كن ولي خار نشو. براي عشق قبول كن ولي غرورتت را از دست نده . براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو. براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه. براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن . براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير . براي عشق وصال كن ولي فرار نكن . براي عشق زندگي كن ولي عاشقونه زندگي كن . براي عشق بمير ولي كسي رو نكش . براي عشق خودت باش ولي خوب

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 22:13  توسط فعلا یه رازه ------AB  | 

 

بر چهره ا م سایه زد ه شده است

 ....سایه های مشکی ....هر طرف رخ من سیاه است ..... 

  اما چشمانم  را سایه نزده اند .....هر د و چشم اشکبارم را ..

..سایه هم بزنند چشمانم را

     با اشکهای خود سیاهی قلم را پاک میکنم .....

رد پای اشکها بر رخسارم نمایان است .....

 رد اشک بر دو گونه ی سیاه من پیدا است

 .....چشمان زیبایت را به آن بدوز ....

     نگاهی به رخسار سیاهم کن ....جز عشق تو 

            در تاریکی  چهره ام  چیزی نمایان نیست..

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 11:47  توسط فعلا یه رازه ------AB  | 

به یادم باش

 

حس میکنم دیگه دوستم نداری

حس می کنم زیادی وجودم

چرا به این زودی ازم بریدی

من که گل سر سبد تو بودم

حس می کنم تو این روزا نمی خوای

یه لحظه ام حتی منو ببینی

کاش می دونستم عشق دیروز من

فردا که شد تو با کی هم نشینی

دوستم نداری می دونم دوستم نداری

خدا کنه که برگردی تو پیشم بدون تو من دیوونه می شم

ولی من دوستت دارم

گفتمش: دل مي‏خري، پرسيد چند؟

گفتمش: دل مال تو، تنها بخند.

 خنده کرد و دل ز دستانم ربود تا به

 خود باز آمدم او رفته بود دل ز دستش

روي خاک افتاده بود جاي پايش روي دل جا مانده ...

Cary

 

دیروز با تو رویایی داشتم

که مرا به انجمادی راکد می برد

پاهای سردم را بر زمین می گذارم

انگار همه چیز را درباره زندگی ام از یاد برده ام

خاطرم می آید

که همیشه با تو بودم

در صورتی که هر گز نبوده ام

ذره ای از طعم دو رویی چشیده ام 

و در پی خطایی

مسموم شده ام

دارویی می خواهم که مرا از این رویا بیرون آورد

گر چه باز هم دوستت دارم

اما عاجزم از بازگرداندن تو به رویای خود

حقیقت دارد

احساس می کنم باز هم

گرمی نگاه تو خاطراتم را رنگ می دهد

و در جبران خطای خود

می گویم

با تو هستم تا آخره عمر حتی اگر باز هم با من نباشی

             امشب

در دل این بزم

و در میان این خیل خوشگذران

قلبم را یاد تو به درد می آورد

و گلویم را

بغض دلتنگی حضورت میفشارد

کاش تو بودی

و کاش این بزم بزم تو بود

چه کنم که هنوز

رفتنت را باور نکرده ام

و هنوز خاطراتت

در لحظات زندگی من جاریست

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 11:43  توسط فعلا یه رازه ------AB  | 

 

هميشه با بدست آوردن اون کسي که دوستش داري نمي توني صاحبش بشي ،

 

 گاهي وقتا لازم هست که ازش بگذري تا بتوني صاحبش بشي ،

 

 همه ما با اراده به دنيا مي آييم با حيرت زندگي ميکنيم و با حسرت ميميريم

 

اين است مفهوم زندگي کردن ،

 

پس هرگز به خاطر غمهايت گريه مکن

 

و مگذار اين زمين پست شنونده آواي غمگين دلت باشد

 

افسوس...

 

آن زمان که بايد دوست بداريم کوتاهي ميکنيم

 

آن زمان که دوستمان دارند لجبازي ميکنيم

 

و بعد...براي آنچه از دست رفته آه مي کشيم ..

خدا گفت : زمین سردش است چه کسی می تواند زمین را گرم کند؟

 

 لیلی گفت : من .

 

خدا شعله ای به او داد. لیلی شعله را توی سینه اش گذاشت

 

سینه اش آتش گرفت.                                                       

 

خدا لبخند زد .لیلی هم .

 

خدا گفت : شعله را خرج کن .زمین را به آتش بکش .

 

لیلی خودش را به آتش کشید.خدا سوختنش را تماشا می کرد.

 

لیلی گر می گرفت.می ترسید .

 

می ترسید آتشش تمام شود .

 

لیلی چیزی از خدا خواست .خدا اجابت کرد .

 

مجنون سر رسید .مجنون هیزم آتش لیلی شد .

 

آتش زبانه کشید .آتش ماند . زمین خدا گرم شد .

 

0-z

کسی که یه روزی دلش با من بود

 

ببین قلبش شده یه تیکه از سنگ

 

کسی که لاف عاشقی رومی زد

 

ببین تنهام گذاشت باکلی نیرنگ

0-z

0-z

0-z

وقتي کسي به تو گفت که:

 

 از ته دل دوستت دارم...مواظب باش .

 

 چون هنوز جايي در بالاي دلش براي ديگران هست

0-z

سعي كن هميشه كسي رو دوست داشته باشي

 

 كه قلبش اونقدر بزرگ باشه

 

 كه واسه جا كردن خودت توي قلبش

 

 مجبور نباشي خودتو كوچيك كني

0-z

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 11:33  توسط فعلا یه رازه ------AB  | 

 

دراین روزگارکسی محرم اسرارکسی نیست

ماتجربه کردیم کسی یارکسی نیست

کاش دردهکده عشق فراوانی بود

توی بازارصداقت کمی ارزانی بود

کاش آگرگاه کمی لطف به هم می کردیم

مختصربودولی ساده وپنهانی بود

خدایا.....

آنکه درتنهاترین تنهائیم

تنهای تنهایم گذاشت

کاش درتنهاترین تنهایش

تنهاکسش تنهایش نهد

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت 14:27  توسط فعلا یه رازه ------AB  | 

عشق دروغین؟

هرکی میگه دوستت دارم دروغ میگه

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت 14:10  توسط فعلا یه رازه ------AB  | 

 

اگر خدا قسمت کند

این بار که به زیارت بارگاه نگاهت آمدم

ضریح چشمانت را

در حوض گلاب ناب خواهم شست

این بار که بیایم

خود را کمر بسته دستهای تو

در آغوش مهربانی خواهم کرد

این بار اگر صحن پلکهایت تا صبح باز باشد

به جای همه کبوتران

زیارت نامه بوسه را زمزمه خواهم کرد

از تو چه پنهان

دلم می خواهد

چشمهایم را در خلوت ترین شبستان قلبت دفن کنی

اگر خدا قسمت کند ...

حالا ديگر از خودت بگو

عمري است كه تو را خيال كرده ام

حتي امشب نيز خيالت

خواب را از حوالي چشمانم رمانيد

از خودت بگو

از سمت و سوي همان چپر نشينان هميشه بهار

اصلا"

هر چه مي خواهد دل تنگت بگو ...

 

شنيده ام به غنچه  كه مي رسي زودتر سلام مي كني !

مي گويند

 خدا را در باراني ترين لهجه عشق زمزمه مي كني؟

حتي شنيده ام

همين ديروز از غصه يك قمري شكسته بال بيمار شدي؟

 

آخر چرا سكوت كرده اي ؟

اي بي تعارف ترين قناري

 در لكنت زار سكوت

آخر چرا به اين زودي دل از اين من مي كني؟ 

هنوز كه تا وقت اذان خداحافظي

 يك درد دل وقت داريم !

من كه تا هميشه هنوز تو را خواب ديده ام

من كه ...

به سلامت٬

خيال تو برايم عين عشق است

 زندگي ...

 

تشنه زمزمه ام

با تو که حرمت پرواز منی

بگذار با نفست

بتپد روح پرستو وارم

پی آواز تو خواهم آمد

و به تقدیر نخواهم خندید

اگر از عشق همین یک جاده است

با تو خواهم آمد

چون تو بی پایانی

ابدیت با توست

آسمان و دریا

کوه و دشت و جنگل

رودها ٬ دریاها

همه را فرش رهت خواهم کرد

همسفر با دل من باش

كه اين

زندگی مثل طراوت جاریست...

شاید همین روزها ...

... یادم هست

يادم هست
رو كه برگرداندي
 شانه هايت از گريه مي لرزيد
 من سكوت كردم 
اما پيشاني ام شرجي ترين موسمش را عرق ريخت 


 اكنون كه تو رفته اي
 ديگر هيچ كس از آن شب
 خواب را در حوالي چشمان من نديده است 
با اين همه 
بي هيا هو و همهمه 
همين روزها 
به بهانه زيارت اهل قبور 
به مزارت كه آمدم 
با فاتحه بوسه و اشك 
كبودي كتيبه قبرت را خواهم شست 


 شايد راز گريستن من 
و راز سر به مهر تو
جايي در همان حوالي باشد 
همين روزها خواهم آمد
...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت 10:27  توسط فعلا یه رازه ------AB  | 

 

به کودکي گفتند : عشق چيست؟

گفت : بازي.

به نوجواني گفتند : عشق چيست؟

گفت : رفيق بازي.

به جواني گفتند : عشق چيست؟

گفت : پول و ثروت.

به پيرمردي گفتند : عشق چيست؟

گفت :عمر.

به عاشقي گفتند : عشق چيست؟

چيزي نگفت.آهي کشيد و سخت گريست...

 

 

دیر گاهی ست که در این یک رنگی

 

من به این آبی آرام نظر دوخته ام

 

پهنه ی دشت تهی از خاشاک

 

باغ سرشار ز مهر

 

آسمان از پاکی بستر آبی خود را با شوق

 

از فراز سرما از دل ابر سپید

 

مرحمت می فرمود بر زمین خاکی

 

تا هوا پر شود از بوی نم و خاک و علف 

 

بوی گندمزاری که به زیر باران تن خود می شوید

 

زندگی جاریست در دل گندمزار

 

زندگانی آبیست ، قالب لیوانی 

 

مایه ی عمر من و توست که در لیوان است

 

گر بنوشیم نگه در ته لیوان کنیم که نماند باقی عمر  

 

گر ننوشیم نگه بر خود لیوان کنیم که چه کردیم با عمر 

 

نیم در حسرت دیدار تو شد

 

نیم بر دیده ی گریان دل خسته به در گشت فنا .

کنم هر شب دعایی کز دلم بیرون رود عشقت

                        ولی آهسته می گویم خدایا بی اثر باشد دعاهایم

روزها را برف می پوشاند و شب ها را نگاه تو

 

نمی دانم به شب دل ببندم یا به تو

 

اما چشمهایت را که می بندی تمام دنیا یخ می زند 

 


وقتی می خواستم زندگی کنم راهم را بستند

وقتی می خواستم به راه راست بروم گفتند دروغ است

وقتی که به راه عشق سخن گفتم گفتندگناه است

وقتی گریستم گفتند کودکانه است

وقتی خندیدم گفتند دیوانه است

حالا که سخن نمی گویم و لب فرو بستم گویند عاشق است

آیا ما از اصل وجود خویش دور مانده ایم ؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385ساعت 19:45  توسط فعلا یه رازه ------AB  | 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت 17:12  توسط فعلا یه رازه ------AB  | 

النتظاراشدمن الموت

 

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت 17:5  توسط فعلا یه رازه ------AB  | 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت 16:57  توسط فعلا یه رازه ------AB  | 

اي عشق همه بهانه از توست

 
من خامشم اين ترانه از توست


آن بانگ بلند صبح گاهي


وين زمزمه شبانه از توست


من اندوه خويش راندانم


اين گريه بي بهانه از توست


اي آتش بانگ پاك بازان


در خرمن من زبانه از توست


افسون شده تورا زبان نيست


ور هست همه فسانه ازتوست


كشتي مرا چه بيم دريا


طوفان زتو وكرانه از توست


گر باده دهي وگرنه غم نيست


مست از تو شرابخانه از توست


مي را چه اثر به پيش چشمت


كين مستي شادمانه از توست


پيش تو چه توسني كند عقل


رام است كه تازيانه از توست


من ميگذرم خموش وگمنام


آوازه جاودانه از توست

چون سايه زخاك برگير


كين جا سرو آستانه از توست

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت 16:49  توسط فعلا یه رازه ------AB  | 

 

 

 

دلتنگ دیدارت هستم اگر چه خودم از درون حصار تنهایی ام برایت مینویسم

از روزها و خاطرات خوشی سخن میگویم که تو انها را محو کر ده ای

از شروعی مینویسم که پایانی برای ان نیست

از ان همه دل بستگی ها دیوانگی ها ......

باور کن ای مهر بان من که تا ابد چشم به راه باز گشتت خواهم بود

من همان قایق شکسته بی بادبانم که ساحل را در پرتو نور فانوس محبت تو جستجو میکند

وبرای رسیدن به ساحل رهایی وبا تو بودن نه بیم ازامواج سرکش ونه ازطوفانهای سهمگین دارد

و بعد از رفتنت...

 

شبي از پشت يك تنهايي نمناك و باراني ، تو را با لهجه ي گل هاي نيلوفر صدا كردم

 

تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم

 

پس از يك جستجوي نقره اي در كوچه هاي آبي احساس

 

تو را از بين گل هايي كه در تنهاييم روئيد با حسرت جدا كردم

 

و تو در پاسخ آبي ترين موج تمناي دلم گفتي:

 

دلم حيران و سرگردان چشماني است رويايي

 

و من تنها براي ديدن تنهايي آن چشم

 

تو را در دشتي از تنهايي و حسرت رها كردم

 

همين بود آخرين حرفت

 

و من بعد از عبور تلخ و غمگينت

 

حريم چشم هايم را به روي اشكي از جنس غروب ساكت و نارنجي خورشيد وا كردم

 

نمي دانم چرا رفتي

 

نمي دانم چرا ؟شايد خطا كردم

 

و تو بي آنكه فكر غربت چشمان من باشي

 

نمي دانم كجا ، تا كي ، براي چه

 

ولي رفتي و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد

 

و بعد از رفتنت يك قلب دريايي ترك برداشت

 

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمي خاكستري گم شد

 

و گنجشكي كه هر روز از كنار پنجره با مهرباني دانه برمي داشت

 

تمام بال هايش غرق در اندوه غربت شد

 

و بعد از رفتن تو آسمان چشم هايم خيس باران بود

 

و بعد از رفتنت انگار كسي حس كرد كه من بي تو تمام هستي ام از دست خواهد رفت

 

كسي حس كرد من بي تو هزاران بار در لحظه خواهم مرد

 

و بعد از رفتنت درياچه بغض كرد

 

كسي فهميد تو نام مرا از ياد خواهي برد

 

و من با آنكه مي دانم تو هرگز ياد مرا با عبور خود نخواهي برد

 

هنوز آشفته ي چشمان زيباي تو ام برگرد

 

ببين كه سرنوشت انتظار من چه خواهد شد

 

و بعد از اين همه طوفان و وهم و پرسش و ترديد

 

كسي از پشت قاب پنجره آرام و زيبا گفت:

 

تو هم در پاسخ اين بي وفايي بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا كردم

 

و من در حالتي ما بين اشك و حسرت و ترديد

 

كنار انتظاري كه بدون پاسخ و سرد است

 

و من در اوج پاييزي ترين ويراني يك دل

 

ميان غصه اي از جنس بغض كوچك يك ابر

 

نمي دانم چرا ؟ شايد به رسم و عادت و پروانگي مان باز

 

براي شادي و خوشبختي باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم

 

 


+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم آبان 1385ساعت 16:57  توسط فعلا یه رازه ------AB  | 

 

توی مرداب نگاهت یه نفر داره میمیره
دست و پا میزنه اما واسه موندن خیلی دیره
یکی اینجا روبرومه که خراب آرزوشه
 یه مسافر غریبس که با مردم نمیجوشه
یکی که بخاطر تو با یه دنیا در میوفته
حتی واسه بس وفائیت شعر عاشقونه گفته
روبروم نشسته بی تو زل زده تو چشمای من
میگه با سرخی آواز تلخی سکوت و بشکن
اون منم همون که عشقت مثه ایینه روبروشه
اون منم همون غریبه که با هیچکس نمیجوشه
یکی که فروغ چشماش از همون مرداب خیسه
خط به خط گلایه هاشو میخونه نمی نویسه

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم آبان 1385ساعت 16:45  توسط فعلا یه رازه ------AB  | 

 

ss

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم آبان 1385ساعت 16:43  توسط فعلا یه رازه ------AB  | 

خودکشی چراااااااااا؟؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم آبان 1385ساعت 0:28  توسط فعلا یه رازه ------AB  | 

 

 دوستت دارم .... عارفانه .... عاشقانه ... صادقانه ... بی نهایت ... تا قیا مت

 

و به سادگی یک خواب دور خواهی شد

 

از آسمان آبی مرا خواهی گرفت

 

و در روزهای جهنمی خواهی سوزاند

 

روزی تصویر مرا خواهی برد

 

و از اشک من ابدیت خواهی ساخت

 

من روزی تو را در انزوای خویش

 

زمزمه خواهم کرد......

 

و در تمام ثانیه ها از تو یاد خواهم کرد

 

و بی تو به تنهایی به ماه خیره خواهم ماند

 

روزی بی تو

 

خسته از این زمانه خواهم شد ....

 

و با تمام غرور

 

از جدایی شکست خواهم خورد

 

و بیش از نفسهایم تو را آرزو خواهم کرد

 

تو روزی از من دور خواهی شد

 

همچو برگی از درخت

 

با دست نسیم خواهی رفت

و در جایی دور از من ....... خیلی دور از من ...... خواهی نشست!

یادت همیشه با من هست ...

 

 

شب را در شعله های سرد زمستان رها کردم     

 

و برای روزاز بی قراری ام سخن گفتم

 

شا خه گلی دریافت نکردم.گلی از روی ترحم!!!

چه کسی جرات کرد...........که به من..پسر مغرور زمان ترحم کند!

شب را در شعله های سرد زمستان رها کردم     

و برای روزاز بی قراری ام سخن گفتم

شا خه گلی دریافت نکردم.گلی از روی ترحم!!!

چه کسی جرات کرد...........که به من..پسر مغرور زمان ترحم کند!

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم آبان 1385ساعت 0:15  توسط فعلا یه رازه ------AB  | 

منشورداریوش

 

این متن را یکی ازدوستای گلم برام فرستاده

ببین این منشور آزادی کورش کبیره تو وبلاگت استفاده کن


اينك كه به ياري مزدا تاج سلطنت ايران و بابل و كشورها جهات اربعه را به سرگذاشته ام

 اعلام مي كنم كه تا روزي كه زنده هستم


و مزدا توفيق سلطنت را به من مي دهد دين و آئين و رسوم ملتهائي كه من پادشاه آنها

هستم محترم خواهم شمرد و نخواهم گذاشت كه حكام و زير دستان من دين و آئين و رسوم

ملتهائي كه من پادشاه آنها هستم يا ملتهاي ديگر را مورد تحقير قرار بدهند يا به آنها توهين

نمايند.


من از امروز كه تاج سلطنت را به سر نهاده ام تا روزي كه زنده هستم و مزدا توفيق سلطنت

 را به من مي دهد هرگز سلطنت خود را بر هيچ ملتي تحميل نخواهم كرد هر ملت آزاد است

 كه مرا به سلطنت خود قبول كند يا ننمايد هرگاه نخواهد مرا پادشاه خود بداند من براي

سلطنت آن ملت مبادرت به جنگ نخواهم كرد.من تا روزي كه پادشاه ايران هستم نخواهم

گذاشت كسي به ديگري ظلم كند و اگر شخصي مظلوم واقع شد من حق وي را از ظالم

 خواهم گرفت وبه او خواهم داد و ستمگر را مجازات خواهم كرد.


من تا روزي كه پادشاه هستم نخواهم گذاشت مال غير منقول يا منقول ديگري را به زور يا به

 نحو ديگر بدون پرداخت بهاي آن و جلب رضايت صاحب مال تصرف نمايد و من تا روزي كه زنده

هستم نخواهم گذاشت كه شخصي ديگري را به بيگاري بگيرد و بدون پرداخت مزد وي را به

كار وا دارد.

من امروز اعلام مي كنم كه هر كسي آزاد است كه هر ديني را كه ميل دارد بپرستد و در هر

 نقطه كه ميل دارد سكونت كند مشروط بر اينكه در آنجا حق كسي را غصب ننمايد و هر شغل

 را كه ميل دارد پيش بگيرد و مال خود را به هر نحو كه مايل است به مصرف برساند مشروط

بر اينكه لطمه به حقوق ديگران نزند.


من اعلام ميكنم كه هر كس مسئول اعمال خود مي باشد و هيچكس را نبايد به مناسبت

 تقصيري كه يكي از خويشاوندانش كرده مجازات كرد و مجازات برادر گناهكار و بر عكس

ممنوع است و اگر يك فرد از خانواده يا طايفه اي مرتكب تقصير مي شود فقط مقصر بايد

مجازات گردد نه ديگران.


من تا روزي كه به ياري مزدا زنده هستم و سلطنت مي كنم نخواهم گذاشت كه مردان و زنان

 به عنوان غلام و كنيز بفروشند و حكام و زير دستان من مكلف هستند كه در حوزه حكومت و

ماموريت خود مانع از فروش و خريد مردان و زنان بعنوان غلام و كنيز بشوند و رسم بردگي بايد

 به كلي از جهان برافتد.


از مزدا خواهانم كه مرا در راه اجراي تعهداتي كه نسبت به ملتهاي ايران و بابل و ملتهاي

 ممالك اربعه بر عهده گرفته ام موفق گرداند

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم آبان 1385ساعت 0:5  توسط فعلا یه رازه ------AB  | 

Peace, like charity, begins at home."
-Franklin D. Roosevelt

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت 19:21  توسط فعلا یه رازه ------AB  | 

 

صلح تنها هدفی دورنیست  که ما جویای آنیم ، بلکه معنائی است که چگونه به آن هدف خواهیم رسید. دکترمارتین لوتر

"Peace is not merely a distant goal that we seek,
but a means by which we arrive at that goal."
-Dr. Martin Luther King Jr.

صلح و عشق

هرگاه خواستم از تو بنویسم...

آنگاه درد در رکانم حسرت در استخوانم چیزی نظیر آتش در جانم پیچید.

تا قطره ای به تفنگی خورشید وجوشید از دو چشمم

از تلخی تمام دریا در اشک ناتوانیخود ساغری زدم

وحسرت خوردم به لحظه های با تو بودن .آنگه که از من می نوشتی

میدانم چرا .آخر با نوروگرمیت مفهوم بی ریای رفاقت بودی

وبا تابناکیت مفهوم بی فریب صداقت

من دریافته ام که عشقم واقعی است .

 

 



 

 

 

 

 


+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت 18:55  توسط فعلا یه رازه ------AB  | 

 

نـــــــــوار قلـــــــب نــــرمـــــال: _,-._\|_,-._\|_,-._\|_,-._\| _,-._\|_,-._\|

 

نوار قلب من وقتی تو هستی: \|_\|_\|_\|_\|_\|_\|_\|_\|_\|_\|_\|_\|

 

 نوار قلب من وقتی تو نیستی: --------------------------------------------

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت 18:54  توسط فعلا یه رازه ------AB  | 

 

 و من امروز برايت دلتنگم


 

     و من امروز برايت مشتاقم


 

     و تو امروز برايم آرزو هستي


 

- دلتنگم


 

   دلم براي ديدنت پر مي كشد


 

   و نگاهم فقط تو را مي جويد


 

من امروز:


 

همه جا بوي تو را مي جويم   


 

- و من امروز برايت دلتنگم

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت 18:50  توسط فعلا یه رازه ------AB  | 

 

صلح همانند مهربانی از درون خانه آغاز میشود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت 18:47  توسط فعلا یه رازه ------AB  | 

 

بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد

 

بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد

مثل یه بیت ته قافیه ها خواهم مرد

تو که رفتی همه ثانیه ها سایه شدند

سایه در سایه آن ثانیه ها خواهم مرد

شعله ها بی تو ز بی رنگی دریا گفتند

موج در موج در این خاطره ها خواهم مرد

گم شدم در قدم دوری چشمان بهار

بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت 18:36  توسط فعلا یه رازه ------AB  | 

 

بيا تو اي هميشه عشق هميشه بهار بيا دوباره با خودت بهارو بيار

ميشه دوباره تو صدام ترانه بشي ميشه براي گريه هام بهانه بشي

ميگم بيا بيا با من بمون با من بمون هميشه عشق اي مهربون

وقتي تموم آينه ها شكسته شدن موندم پشت اين درا كه بسته شدن

نشد واست از شب و ستاره بگم حرفاي عاشقونمو دوباره بگم

قشنگترين پنجره اي كه واميشه رو به بهار قشنگترين معجزه اي تو اين شباي انتظار

بي تو نفس كشيدنم عذابه واسم دارم از توغربتم صدات ميزنم

Image hosting by TinyPic

Image hosting by TinyPic

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت 18:36  توسط فعلا یه رازه ------AB  | 

 

وقتي تــــو بــــودي ،


ســــكـوت آنــچنان زيبـــا بــود

،
كه مي شد خــوشه هاي محبت را از خيال نام تو چيـد!


وقتي تــــو بــــودي ،


بــاور بــا تـــو بودن ،


تنها به خوابي مي ماند كه با نسيم صبحگاهي از آسمان خيالم


 به فراموشي سپرده مي شد!


 ولي وقتي بــروي !


شايد باور بــي تـــو بودن ، نگاه سرد مرا به مهرباني يك دوســت


 بيشتر آشـــنا كــند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت 18:30  توسط فعلا یه رازه ------AB  | 

یارخوب و مهربونم میخوام دستات و بگیرم  
حرفای نگفته ام وازتودلم بیرون بریزم

بگم عشقت تا قیامت توی قلبم خونه کرده
برق اون چشمای نازت دلم و دیوونه کرده

بگم نقش دوتا چشمات هک شده تو آسمونم
دلبرنازوقشنگم سرتو بذارروشونم

یادتو بامنه هرجا چه تو بیداری چه تو خواب
این دل دیوونه ی من می زنه واست چه بی تاب

وقتی می شنوم صداتو دل توی سینه می لرزه
یه کلام عاشقونه ات به همه دنیا می ارزه
می گذرن به سرعت باد لحظه ها وقتی که هستی
نمی دونی چه شیرینه وقتی روبه روم نشستی
شب من سحر نمیشه اگه نشنوم صداتو
اگه یک روزم نبینم رنگ زیبای نگاتو

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت 18:27  توسط فعلا یه رازه ------AB  | 

نه نمیخوام بهار شه
               من عاشق پاییزم
            پاییز میشه عاشقتر واسه تو اشک بریزم
                                         نه نمیخوام فکر کنی 
                                                     که عاشقیم یه حرفه
                                                                       میخوام برات بمیرم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت 18:21  توسط فعلا یه رازه ------AB  | 

 

دلم خیلی برات تنگ شده

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت 17:59  توسط فعلا یه رازه ------AB  | 

 

آتش عشق تو شد باده و درجام افتاد

 

 هر که نوشيد از آن در نظر عام افتاد

 

 قسمت ما شد آن باده و آن آتش عشق نوش کرديم،

 

چه نوشي،چه سرانجام افتاد

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت 17:57  توسط فعلا یه رازه ------AB  | 

تنهای سخته؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت 17:56  توسط فعلا یه رازه ------AB  | 

 

و به سادگی یک خواب دور خواهی شد

 

از آسمان آبی مرا خواهی گرفت

 

و در روزهای جهنمی خواهی سوزاند

 

روزی تصویر مرا خواهی برد

 

و از اشک من ابدیت خواهی ساخت

 

من روزی تو را در انزوای خویش

 

زمزمه خواهم کرد......

 

و در تمام ثانیه ها از تو یاد خواهم کرد

 

و بی تو به تنهایی به ماه خیره خواهم ماند

 

روزی بی تو

 

خسته از این زمانه خواهم شد ....

 

و با تمام غرور

 

از جدایی شکست خواهم خورد

 

و بیش از نفسهایم تو را آرزو خواهم کرد

 

تو روزی از من دور خواهی شد

 

همچو برگی از درخت

 

با دست نسیم خواهی رفت

و در جایی دور از من ....... خیلی دور از من ...... خواهی نشست!

یادت همیشه با من هست ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت 17:54  توسط فعلا یه رازه ------AB  | 

 

به من ميگفت:

 

 آنقدر دوستت دارم كه اگر بگويي بمير, مي ميرم...

 

 باورم نمي شد...

 

 فقط يك امتحان ساده,

 

 به او گفتم بمير...!

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت 17:52  توسط فعلا یه رازه ------AB  | 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم آبان 1385ساعت 20:23  توسط فعلا یه رازه ------AB  | 

مطالب قدیمی‌تر