تبليغاتX
B زندگی بدون تو یعنی هیچ

B زندگی بدون تو یعنی هیچ

می پرستمت عزیزه قـــــلبم (( ب .....))

روزی مجنون پای سگی را بوسید:

مردم گفتند چرا؟

گاهگاهی به کوی لیلی میرود

وقتی می خواستم زندگی کنم راهم را بستند

وقتی می خواستم به راه راست بروم گفتند دروغ است

وقتی که به راه عشق سخن گفتم گفتندگناه است

وقتی گریستم گفتند کودکانه است

وقتی خندیدم گفتند دیوانه است

حالا که سخن نمی گویم و لب

وقتی می خواستم زندگی کنم راهم را بستند

وقتی می خواستم به راه راست بروم گفتند دروغ است

وقتی که به راه عشق سخن گفتم گفتندگناه است

وقتی گریستم گفتند کودکانه است

وقتی خندیدم گفتند دیوانه است

حالا که سخن نمی گویم و لب فرو بستم گویند عاشق است

آیا ما از اصل وجود خویش دور مانده ایم ؟؟؟؟

 

فرو بستم گویند عاشق است

آیا ما از اصل وجود خویش دور مانده ایم ؟؟؟؟

 

يادمان باشد از امروز جفايي نکنيم 
 

گر که در خويش شکستيم صدايي نکنيم

 

پر پروانه شکستن هنر انسان نيست 


 

 گر شکستيم زغفلت من و مايي نکنيم

 

يادمان باشد اگر شاخه گلي را چيديم 


 

 وقت پرپر شدنش ساز و نوايي نکنيم

 

يادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند 

 

 طلب عشق زهر بي سرو پايي نکنيم

 

شیشه ها هم احساس دارن به خدا

 

در اغوش عشق

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 15:13  توسط فعلا یه رازه ------AB  | 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 15:1  توسط فعلا یه رازه ------AB  | 

آخه چه جور دلت اومد تنهام بذاری و بری؟ 

آخه مگه حرفی زدم زخم زبونی من زدم

آره همش بهونه بود مسئله یار دیگه بود

دلت هوایی شده بود کارم از کار گذشته بود  

برو با یارت عزیزم  رها کن این تن منو

الهی صد ساله بشه عشق قشنگت عزیزم 

اما یه قول بهم بده یارتو تنها نذاری

که مثل من اسیر بشه آواره از خونه بشه

من هم یه قول بهت میدم 

یه روز فراموشت کنم 

قلبم رو سنگیش بکنم عشقت رو خاکستر کنم

اگه یه روز خواستی گُـــــــــلم کسی رو نفرینش کنی

بگو که مثل من بشه  زجر جدایی بکشه ....

Cary

زندگي اجبار است ....

 مرگ انتظار است.....
 عشق يک بار است .....
جدايي دشوار است .....
 ياد تو تکرار است

همه عمر بر ندارم ر از این خماره مستی

که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی

اي عشق تو ما را به كجا مي كشي اي عشق
جز محنت و غم نيستي ، اما خوشي اي عشق

اين شوري و شيريني من خود ز لب توست

صد بار مرا مي پزي و مي چشي اي عشق

چون زر همه در حسرت مس گشتنم امروز

تا باز تو دستي به سر من  كشي اي عشق

دين و دل و حسن و هنر و دولت و دانش

چندان كه نگه مي كنمت هر ششي اي عشق

رخساره ي مردان نگر آراسته ي خون

هنگامه ي حسن است چرا خامشي اي عشق

آواز خوشت بوي دل سوخته دارد

پيداست كه مرغ چمن آتشی اي عشق

بگذار كه چون سايه هنوزت بگدازند

از بوته ي ايام چه غم ؟ بي غشي اي عشق

هنگامی که :

تمام بهشت را با نگاهی بر اندام درخت پنجره اتاقم تجربه می کنم

چرا ناراحت باشم ؟

وقتی که :

بهترین موسیقی ها را در سکوت اتاق کوچکم می شنوم

چرا غرق شادی نباشم ؟

گاه یک لبخند ، آن قدر عمیق می شود که گریه می کنم

گاه :

یک نگاه « چنان سنگین است ، که چشمانم ، رهایش نمی کنند

گاه :

یک عشق آن قدر ماندگار است ، که فراموشش نمی کنم.

و چه خوب است که این عشق اوّل :

به خدا باشد و بعد به بنده های او

                                 زندگي گفت : که آخر چه بود حاصل من

    عشق فرمود : تا چه بگويد اين دل من ؟                                      

                                          عقل ناليد : پس کجا حل شود اين مشکل من ؟

مرگ خنديد و گفت : در اين خانه ويرانه من                                 

به چشمانت بیاموز که هر کس ارزش دیدن ندارد...

او می فهمید..... نیازی به تفسیر نبود.... نه حتی نیازی به کلامی..... او مرا می فهمید... صدایش کردم و کافی بود.... چشمهایش را بست.... می دانستم که می اندیشد.... و من او را دیدم... آن شب... میان ابرها... خودش بود... من... او را .... دیدم... دستم را دراز کردم... و او دست مرا گرفت..... از میان اشکهایم او را دیدم ....
و دریافتم که چه دور بودم... و او چه نزدیک بود

 

تو فکر خود هستی و من ، تمام هستی ام در دست توست

عیش و نوش و مستی ام در پیش و با دستان توست

تو که با جام شراب دست و رو بوسی می کنی

خود بنگر که اکنون دست من در دست توست

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آذر 1385ساعت 13:13  توسط فعلا یه رازه ------AB  | 

ضدحال

اینم یه ضدحال به پسراااااا

خترجواني از مکزيک براي يک مأموريت اداري چندماهه به آرژانتين منتقل شد.
 
 پس از دوماه، نامه اي از نامزد مکزيکي خود دريافت مي کند به اين مضمون:
 
 لوراي عزيز، متأسفانه ديگر نمي توانم به اين رابطه از راه دور ادامه بدهم و بايد بگويم که دراين مدت ده بار به توخيانت کرده ام !!! ومي دانم که نه تو و نه من شايسته اين وضع نيستيم. من را ببخش و عکسي که به تو داده بودم برايم پس بفرست
 
Image باعشق : روبرت
 
 دخترجوان رنجيـده خاطرازرفتارمرد، ازهمه همکاران ودوستانش مي خواهدکه عکسي ازنامزد، برادر، پسرعمو، پسردايي ... خودشان به اوقرض بدهند وهمه آن عکس ها راکه کلی بودند باعکس روبرت، نامزد بي وفايش، دريک پاکت گذاشته وهمراه با يادداشتي برايش پست مي کند، به اين مضمون:
 
 روبرت عزيز، مراببخش، اما هر چه فکر کردم قيافه تو را به ياد نياوردم، لطفاً عکس خودت راازميان عکسهاي Imageتوي پاکت جداکن وبقيه رابه من برگردان

 
 
+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آذر 1385ساعت 9:3  توسط فعلا یه رازه ------AB  | 

هرجو رراحتین باش حرف بزنین؟؟

خدای مهربون همه رو دوست داره

ضد حال يعني اين !!!

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آذر 1385ساعت 8:59  توسط فعلا یه رازه ------AB  | 

من نمی تونم ؟؟؟؟

یک لحظه طول میکشه تا از یکی خوشت بیاد!!

  یک دقیقه طول میکشه که یکی رو بپیچونی        

 یک ساعت طول میکشه تا یکی رو دوست داشته باشی!!

 یک روز طول میکشه تا دلت برای یکی تنگ بشه!

  یک هفته طول میکشه تا به یکی عادت کنی!!

و حتی کمتر از یک ماه طول میکشه تا عاشق کسی بشی!!

اما یک عمر طول میکشه تا فراموشش کنی...

رفتی امّا یک نفر در انتظارت مانده است

چشمی از جنسِ بهاران داغدارت مانده است

آشِنا دیگر نگاهت را دریغ از ما مدار

چشم هائی مثلِ دریا بی قرارت مانده است

بی گناهی خوب می دانم گناهت عاشقی است

بی وفا در یادِ ما تنها غبارت مانده است

من برایِ چشم هایت قصّه می گویم عزیز:

قصة آواره ای که سر بدارت مانده است


آشنایِ دست هایِ ساده و رؤیائی ام

رفتی اما یک نفر در انتظارت مانده است

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 20:13  توسط فعلا یه رازه ------AB  | 

دوستت دارم عشق من : p8

گفتم دوستت دارم گفتي خوب كه چي ! گفتم عاشقتم گفتي آدم زياده ! گفتم معتاد نگاهتم گفتي نگات خماره !

 گفتم دارم از عشقت ميميرم گفتي يكي از مزاحم هام كم ميشه !

 بعد از اون روز با خودم عهد كردم كه ديگه عاشق نشم . ديگه چشمهاي كسي رو نگاه نكنم . ديگه باور نكنم

. . . . به خودم گفتم تو ميتوني عاشق خيلي چيزا باشي : عاشق نوشتن , عاشق خوندن , عاشق شعر ,

عاشق مرغاي عشقم كه كنارم نشستن و دارن نگام ميكنن , عاشق طبيعت ,

گل و حتي خار و بيشتر از همه خدا ولي ديگه عشق....نه 

چون میگذرد غمی نیست

گيرم که سلام...به فرض که حالت رو بپرسم...سراغت رو بگيرم ...گدائيت را بکنم....

پرستشت رو نقاشی کنم....شعرت کنم...قابت کنم...کتابت کنم...و

قتی آنگونه ای که نبايد باشی هستی...

چه فرقی ميکنه؟...وقتی جواب دلم برات تنگ شده .....

خواهش ميکنمی هست که برای غريبه ترين رهگذرها هم خرج نميکنی من چه کنم...؟؟

خدايا ...من آلوده به گناهم...و تشنه رحمت تو ...تا از دريای بيکران خطاهايم عبورکنم..

نميدونم بعد ازمرگم چی به سرخاطراتم ميارن...فقط ميدونم دارم از يادت ميرم ....مگه نه؟؟؟

آنان که ساختند سوختند : P8  . . .

 

بر روی صفحه های بی رنگ دفتر خاطراتم برای تو می نویسم که بخوانی:

به یاد داری جاده ی تنهایی را که با هم قسمت کردیم؟

تو فانوست را به من بخشیدی تا از تاریکی نترسم و من اشک هایم را به تو دادم تا وسعت دلتنگی هایم

را بدانی.

به یاد داری؟!

به یاد داری که ادم ها، چگونه از فاصله ها رویای شیرین زندگی را ساختند؟

به خیال خودشان زنده بودند...

چه سنگدل بودند انها که سرخی شقایق را درک نکردند و شقایق همیشه تبدار ماند از غصه ی

دیوارهای سنگی...

من تو در این هوای نفرت اور مردیم و به امید خاطراتمان تنها نفس می کشیدیم .

می خواستیم زنده بمانیم ، من و تو دراین فاصله ها می خواستیم به جاده ای برسیم که تاریکی را با هم

قسمت کنیم، و فاصله های گنگ زندگیمان را به دست فراموشی بسپاریم.

و هوای با هم بودن ، دلهای ما را زنده کرد.

  هرگاه دلتنگی ترانه هایم خواب را از چشمانت دزدید ، به اسمان بنگر که میعادگاه قلب های ماست

من نیز سراغ چشمانت را از اسمان می گیرم...

آنان که ساختند سوختند . . . P8

روزها و ساعتها گذشت...

 

از اون وقتی که از زندگیم رفتی  شب ها گریه میکنم روزها میخوابم

از وقتی از زندگیم رفتی

اگه می دونستم که بی تو نمیتونم شاد باشم

اگه میدونستی بدون تو دیگه زنده بودن را نمی شناسم

دیگه هیچی واسم مهم نیست

چرا مهم باشند...؟

کمی مثل دیونه ها دنبالت میگردم

ولی نمی تونم ببینمت

زندگی چرا برای چه؟

به خیابون میرم دوستام رو صدا میزنم

ولی اونا به من می گن تو رو از زندگیم حذف کنم...

دیگه دکترها هم نمیتونن با قرصهاشوم من رو آروم کنن

چی بهت بگم بهترینم؟

که هیچ راهی نیست ، نگاهی نیست ،

ای خدا...

هر چه بیشتر بگردم ، باز هم هیچکس چون تو نیست...

عشق من دوست دارم P8

قصه ی آن دختر را می دانی ؟

که از خودش تنفر داشت

که از تمام دنیا تنفر داشت

و فقط یکنفر را دوست داشت

دلداده اش را

و با او چنین گفته بود

« اگر روزی قادر به دیدن باشم

حتی اگر فقط برای یک لحظه بتوانم دنیا راببینم

 عروس حجله گاه تو خواهم شد

 ***
 و چنین شد که آمد آن روزی که یک نفر پیدا شد

 که حاضر شود چشمهای خودش را به دختر نابینابدهد

 و دختر آسمان را دید  و درخت ها را و رودخانه ها
 
 زمین وآدمیان و پرنده ها را

 و نفرت از روانش رخت بر بست
دلداده به دیدنش آمد

و یاد آورد وعده دیرینش شد :

  « بیا و عروس من باش

  ببین که سالهای سال منتظرت مانده ام »

 ***
 دختر برخود بلرزید
 و به زمزمه با خود گفت :

« این چه بخت شومی است که مرا رها نمی کند ؟ »

 دلداده اش هم نا بینا بود

و دختر قاطعانه جواب داد:

قادر به همسری با او نیست

دلداده رو به دیگر سو کرد

که دختر اشکهایش را نبیند

و در حالی که از او دور می شد
 هق هق کنان گفت:
 
« پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشی »
 
و تو نیز برای من این چنین شدی افسوس بر من  . . .

0-z

چه قدر سخته تو چشماي کسي که تمام عشقت رو

 ازت دزديد و به جاش يه زخم هميشگي رو به

 قلبت هديه داد زل بزني و به جاي اينکه لبريز کينه و

 نفرت شي‌ ، حس کني هنوزم دوسش داري چه قدر سخته

 دلت بخواد سرت رو باز به ديواري تکيه بدي

که يه بار زير آوار غرورش همه وجودت له شده

0-z

تو را در اسمان شرق می جویم,جایی که ارزوهای نقره ای من خانه دارند.

تو را در حسرت یک قوی تنها,تو را در بال و پر یک پرستوی شوریده

و تو را در حسرت گیسوان فرشته هایی که هرگز زمین را ندیده اند می جویم

.چشمهایت جمهوری مهربانی و عشق است,

 بگو در کدامیک از خیابانهای ان زاده خواهم شد.

Evil Is My God

 

چرا چرا چرا چرا چرا ....خودکشی ؟؟؟؟؟

صبحها صبحها ناامیدم
ظهرها پریشانم ...
غروبها غمگینم ...
و شبها تنها ...
....

این ها را به مترسک می گویم ...

مترسک ولی می گوید ...

این حرف ها از روی خستگی دیشب است ...

به آسمان نگاه می کنم و می گویم ...

دیگر ستاره ای در آسمان نمی بینم ...

مترسک می گوید ...

اکثر ستاره های آسمان سیاهند تو  نمی توانی ببینی ...!

این هم برای خستگی دیشب است ...

به مترسک می گویم ...

....

مترسک باز می گوید ...

....

.......

من که می دانم برای خستگی دیشب نیست ...!

0-z

می‌آیی یک‌روز ، عاقبت ، خوب می‌دانم

باز کنی سر صحبت ، خوب می‌دانم

تو از آخر ماجرا چه می‌دانی؟
شاید این دوری هست قسمت ؛ خوب می‌دانم

قسم به آن ترانه سپید چشمان‌ات
این یه عشق پاک است نه عادت،خوب می‌دانم

تو گفتی با من می‌مانی عُمری
همیشه و بی حرف و منت ،خوب می‌دانم

در دلم یک آرزو نو شد!
حس دست‌های گرم‌ات ، خوب می‌دانم

عطر تو نشست لابلای دستان‌ام
در لحظه بوسه های داغ‌ات ، خوب می‌دانم

فردا شاید آمدی ، بعید نیست!
باید ادا کنم نذرت ، خوب می‌دانم

0-z

 


 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 20:3  توسط فعلا یه رازه ------AB  | 

دلم خیلی گرفته ؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 21:36  توسط فعلا یه رازه ------AB 

خودتون یه اسم براش بذارین

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آذر 1385ساعت 21:30  توسط فعلا یه رازه ------AB  | 

بی تو نه؟؟

                                                  

                                                                     دستا شو مشت کرده بود

پرسیدم توی مشتت چی داری؟

                                                                      گفت خودت نگاه کن

                                                                    دستاشو گرفتم آروم باز کردم

                                                                        توی دستاش چیزی نبود

                                                                            گفتم چیزی نیست که

                                                                 دستامو که توی دستش بود فشرد

                                                                         گفت نبود ولی حالا هست

                                                                               دستام گرم شد

                                                                                  و او لبخند زد

                                                                بی تو؟؟!

                                                                نه حرفشم نزن...نمیشه

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم آذر 1385ساعت 21:38  توسط فعلا یه رازه ------AB  | 

خیانت

غروب شد

     خورشید رفت

      آفتاب گردان به دنبال خورشید می گشت

           ناگهان ستاره ای چشمک زد

                آفتاب گردان سرش را پایین انداخت

                       گلها هرگز خیانت نمی کنند

+ نوشته شده در  جمعه دهم آذر 1385ساعت 13:35  توسط فعلا یه رازه ------AB  | 

 

دلم تنگه برات؟؟؟؟

چقدر دوری خدایا

+ نوشته شده در  جمعه دهم آذر 1385ساعت 13:30  توسط فعلا یه رازه ------AB  | 

عمر منی

YYYYYYYYYYYY  

می خوام بگم تولدتت مبارک

Image hosting by TinyPic

یک حمله از کسی زندگیم ماله اونه

هرگز اشتباه نکن.........اگر اشتباه کردی تکرار نکن..............

اگر تکرار کردی اعتراف نکن........اگر اعتراف کردی التماس نکن.

واگر التماس کردی دیگر زندگی نکن!!!!

و دومی جمله یادگاری.....امیدوارم این جمله ها یادش باشه...

تواولین وآخرین برای من که عاشقم

عزیزترین همسفری در همه وقایقم

Image hosting by TinyPic

منو ببخش عزیز من اگه می گم باهام نمون

دستای خالیمو ببین آخر قصه رو بخون

 ترانه ای رو که برات گفته بودم فروختمش

با پول اون نخ خریدم  زخم دلم رو بستمش

همسفر شعر و جنون عاشق ترین عالمم

تو عشقتو ازمن بگیر من واسه تو خیلی کمم

بین من و تو فاصله است  یک در سرد آهنی

من که کلیدی ندارم   تو واسه چی در می زنی

این در سرد لعنتی  شاید که نخواد وا بشه

قلبتو بردار و برو قطار داره سوت می کشه

همسفر شعر و جنون عاشق ترین عالمم

تو عشقتو از من بگیر من واسه تو خیلی کمم

من واسه تو خیلی کمم

دوسش داری**

بگوئید بر گورم بنویسند

زندگی را دوست داشت

ولی آن را نشناخت

مهربون بود ولی مهر نوزید

طبیعت را دوست داشت

ولی از آن لذت نبرد

در آبگیر قلبش جنب و جوش بود

ولی کسی بدان راه نیافت

در زندگی احساس تنهائی می نمود

ولی هرگز دل به کسی نداد

و خلاصه بنویسید

زنده بودن را برای زندگی دوست داشت

نه زندگی را برای زنده بودن

 Queen_of_hearts's Avatar

+ نوشته شده در  جمعه دهم آذر 1385ساعت 0:16  توسط فعلا یه رازه ------AB  | 

تولد

این پست فقط جشن تولدته همه دعوتین مخصوصا یازدهم

ImageImageImageImageImageImageImageImageImageImageImage

۱۱ آذر عزیزم تولدت مبارک )) تولد تولد تولدت مبارک الهی ۱۰۰ سالشی نه

۱۲۰ ساله شی نه ۱۲۰ سال کمه الهی همیشه زنده باشی

بیا شمع ها رو فوت کن همیشه زنده باشی

Newly uploaded tinypic picture

ImageImageImageImageImageImageImageImageImageImage

خداحافظ همین حالا

همین حالا که من تنهام

خدا حافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام

خدا حافظ کمی غمگین به یاد اون همه تردید

به یاد آسمونی که منو از چشم تو میدید

اگه گفتم خدا حافظ نه اینکه رفتنت سادست

نه اینکه می شه باور کرد دوباره آخر جادست

خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رویاها

بدونی بی تو و با تو همینه رسم این دنیا

خداحافظ ... خدا حافظ ... همین حالا

موندن هرگز .............خداحافظ

Bye Bye

اگه یه روز خواستی گلم کسی را نفرینش کنی

بگو که مثل من بشه

 زجر  جدائی  بکشه

 

هر شروع فرياديست بلند بر سر پايان .

 

 و هر پايان نوازشيست ملايم بر سر آغاز.

 

صداي پاي تو آرام به گوشم نجوا مي كند.

 

 و اين چيزي نيست جز از دست دادن تو، قدمهايت در دلم زخمي به جا گذاشته از شب فراق

 

آرام مي روي به جدال زمان

 

 و اشتباه تو در انتخاب راه 

 

  نگاه خيره ي آن برگ به شاخه ي خشكيده

 

آن همان  شاخه بود كه بود و اين همان برگيست كه ....

 

گويند خشكيده، گويند كه فنا شده و اين نيز اشتباهي ديگر .

 

ره سپار مي شود يه سوي سياهي

 

 هنوز به ياد دارد خاطرات را، دوري را و تو بي تفاوت به راه ادامه مي دهي .

 

 و اين صدائي نيست جز صداي خش خش برگي زيرقدمهاي تو 

 

برگي خشكيده به زير پاي تو .. اندوهي سهمگين بر سينه ي من.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آذر 1385ساعت 18:57  توسط فعلا یه رازه ------AB  | 

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

اگرروزی مردم بر روی سینه ام تکه یخی بگذارید تا به جای معشوقم برایم گریه کند

چشمانم رابازبگذارید تا بدانند چشم انتظار معشوقم بودم

ودستانم را ببندید تا همه بدانند که خواستم ولی نتوانستم

                   ببین خدا روخوش میاد.......

اگه بری شعرای من دیگه مخاطب ندارن

می خوای بری نگا بکن گلا تب ندارن

ببین خدا رو خوش می یاد دنیارو از هم بپاشی

                    خدا رو خوش می یاد که تو دیگه پیش من نباشی

                  ببین خداروخوش می یاد که عشق من بی خونه شه

                          دیوونته دلم می خوای بیشتراز این دیوونه شه

                              ببین خدا رو خوش میاد من بمونم بدون تو

                            می خوام تمومش بکنم زندگی رو به جون تو

                                   ببین خدا رو خوش می یاد اما گناه تو چیه

                                     چرا توی عاشقیا یکی همش نا راضیه

                              بازم باید ((  آب   )) بریزم پشت تو چون مسافری

                                         اما بدون منتظره همیشه شاعری

Christian Stores

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آذر 1385ساعت 17:25  توسط فعلا یه رازه ------AB  | 

خودم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آذر 1385ساعت 21:33  توسط فعلا یه رازه ------AB  | 

علا مت سوال ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دریک اتفاق نادر یک جوان بطور همزمان با دو دختر ازدواج کرد

جالب اینجاست که هریک ازهمسران این مردجوان ازاین ازدواج راضی بوده

 وازاین اتفاق ابرازخرسندی میکنند.

گفتنی است یکی ازهمسران این مرد دخترعمه و دیگری نسبتی باوی نداشته است.

 این اتفاق نادر در روستای دهمیان از توابع کوهسرخ شهرستان کاشمر رخ داده است .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آذر 1385ساعت 21:21  توسط فعلا یه رازه ------AB  | 

 

مامانه این نی نی کجاس

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آذر 1385ساعت 15:36  توسط فعلا یه رازه ------AB  | 

ss

توی مرداب نگاهت یه نفر داره میمیره
دست و پا میزنه اما واسه موندن خیلی دیره
یکی اینجا روبرومه که خراب آرزوشه
 یه مسافر غریبس که با مردم نمیجوشه
یکی که بخاطر تو با یه دنیا در میوفته
حتی واسه بس وفائیت شعر عاشقونه گفته
روبروم نشسته بی تو زل زده تو چشمای من
میگه با سرخی آواز تلخی سکوت و بشکن
اون منم همون که عشقت مثه ایینه روبروشه
اون منم همون غریبه که با هیچکس نمیجوشه
یکی که فروغ چشماش از همون مرداب خیسه
خط به خط گلایه هاشو میخونه نمی نویسه

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آذر 1385ساعت 8:28  توسط فعلا یه رازه ------AB  | 

اولش همه شکل هم هستیم
کوچولو...
حتی صداهامون هم شبیه به همدیگه است

با اولین گریه بازی شروع میشه
هی بزرگ می شیم
بزرگ و بزرگتر
اونقدر بزرگ که یادمون میره
یه روز کوچولو بودیم
دیگه هیچ چیزیمون شبیه به هم نیست
حتی صداهامون
گاهی با هم می خندیم
گاهی به هم!
اینجا دیگه بازی به نیمه رسیده
:
واسه بردن بازی

روی نیمه ی دوم نمی شه خیلی حساب کرد
گاهی باید برای بردن بازی
بین دو نیمه
دوباره متولد شد!


یک سال دیگه گذشت
یکی میگه یک سال دیگه بیهوده گذشت
یکی میگه یک سال بزرگتر شدم
یکی میگه یک سال پیرتر شدم
یکی میگه یک سال دیگه تجربه کسب کردم
یکی میگه یک سال به مرگ نزدیک تر شدم
یکی هم اصلا براش مهم نیست و هیچی نمیگه.

منم یک سال بزرگتر شدم ... یکسالی که نمی دونم توش واقعا تونستم « بزرگ » بشم یا نه ؟ ... تونستم با مشکلات خودم کنار بیام ؟ ... تونستم همونی باشم که هستم ؟ ... تونستم بعضی از عیب هام رو برطرف کنم ؟ ... تونستم کسی رو نرنجونم ؟ ... تونستم دل کسی رو شاد کنم ؟ ...
نمی دونم ... باید فکر کنم ... شاید اونجوری که می خواستم باشم نبودم....ولی یکسال بزرگتر شدم...اونم خیلی سریع ....
تولدم مبارک

 خب ناسلامتی اینجا تولده ها چرا دست نمیزنین؟؟؟ چرا چیزی نمیخورین پس؟ دست بزنین و خوشحال باشین که تولده    خانما رقص ......آقايون دست .... حالا بر عكس ...حالا مخلوط

از این کیک ها هم میل کنین جا نمونی یه وقت ..بدو بدو

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آذر 1385ساعت 8:25  توسط فعلا یه رازه ------AB  | 

سفرم به عمق چشمات....هجرت...غریب و عاشقونه بود

سفر غریبی داشتم توی اون چشم سیاهت

سفری که برنگشتم،گم شدم توی نگاهت

یه دل سادۀ ساده،کوله بار سفرم بود

چشم تو مثل یه سایه،همه جا همسفرم بود

من همون لحظه اول،آخر راهو می دیدم

طپش عشقو تو رگهام،عاشقونه می شنیدم

تو شدی خون تو رگهام،من دیگه خودم نبودم

برای نفس کشیدن،حالا محتاج تو بودم

وای اگه همسفر،بعد از این در سفر

بی تو من تنها باشم!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 14:7  توسط فعلا یه رازه ------AB  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 14:3  توسط فعلا یه رازه ------AB  | 

5 آذر امروز به دنیا آمدم

تولدم مبارک همه شما دعوتین خوشحال میشم به تولدم بیاین

برای روز میلاد تن من
نمیخوام پیرهن شادی بپوشی

به رسم عادت دیرینه حتی برایم جام سرمستی بنوشی
برای روز میلادم اگر تو به فکر هدیه ای ارزنده هستی

من و با خود ببر تا اوج خواستن

بگو با من که با من زنده هستی
که من بی تو نه آغازم نه پایان تویی آغاز روز بودن من

نذار پایان این احساس شیرین بشه بی تو غم فرسودن من

نمیخوام از گلای سرخ و آبی برایم تاج خوشبختی بیاری

به ارزشهای ایثار محبت به پایم اشک خوشحالی بباری

بذار از داغیه دستای تنها بگیره حرم گرما بستر من

بذار با تو بسوزه جسم خستم ببینی آتش و خاکستر من

تویی تنها نیاز زنده بودن

بکش دست محبت بر سر من

به تن کن پیرهنی رنگ محبت

اگه خواستی بیایی دیدن من

 
که من بی تو نه آغازم نه پایان تویی آغاز روز بودن من

نذار پایان این احساس شیرین بشه بی تو غم فرسودن من

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 14:2  توسط فعلا یه رازه ------AB  | 

یازده آذر

عزیزم تولدنیلوفرانه ات مبارک

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 13:0  توسط فعلا یه رازه ------AB  | 

در دستان توست

0-z0-zWords Can Ever Say ! Wish your beloved/ spouse through this very special ecard.0-z0-z

تنها ترينم

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آذر 1385ساعت 19:59  توسط فعلا یه رازه ------AB  | 

بهترینم تولدت مبارک

 

امروز (( ۵ آذر )) تولده منه من یک سال بزرگتر شدم اما نیومدم تولده خودما تبریک بگم

اومدم شما را به جشن یازده آذر دعوت کنم چون اون روز روزه منه

 

                       چه خوب شدکه به دنیاآمدی وچه         

                         بهترکه دنیای من شدی بدون که

               بهانه تولدت رابهای عشقم می پردازم ((   ۱۱ آذر  )) سالروزه تولدت

                        را عاشقانه تبریک میگم

                        تولدت عزیزم مبارک عزیزم تولدنیلوفرانه ات مبارک

                               باهفت تاآسمون پرازگلای یاس ومیخک

                              باصدتادریاپرعشق و اشتیاق وپولک

                               یه قلب عاشق بایه حس بیقراروکوچک

                                  فقط می خواد بهت یگه تولدت مبارک

 

 

حالا میگین ووووووو حالا تا یازدهم یک هفته باقی مانده اما میخوام به اونایی که این حرفا میزنن بگم

چون واسم عزیزه خواستم یک هفته پیش باز برم و جشن بگیرم شما هم دعوتین خوشحال میشم

به جشن ما بیاین منتظره تبریکای گرمتون هستم

حالا یکم ازخصوصیاته ما آذرماهیا بدانید بدنیست بخوانیدش؟

متولدآذرماه همواره درحال پروازبرقله های خوش بینی وشادی وسقوط ناگهانی درلا به لای طعنه ها

کنایه ها وعیب جوی ها وبهانه گیری است. زمانی شادوسرحال وشیرین وزمانی دیگرتلخ است. اما

همیشه کنجکاوی اش را به سوی آنچه که دوست دارد بداند پرتاب میکند.تمام حالات روحی دست به

دست یکدیگرمیدهندواورابه صورت شخصی بارمی آورند که گاه ازدروازه بیرون نمی رود وگاه از 

سوراخ سوزن داخل میشود. آذرماهی ها نمی دانند محبت وعشق رادرکجاجستجوکنند از این رونمی

 توانند به مخفیگاه عشق وصمیمیت راه پیداکنند.اما باید بدانید با کمی خوش بینی نسبت به اطراف به

ای رازدست خواهندیافت متولداین ماه استعدادمتفاوتی وعجیبی دارند ومی خواهند ازهمه چیز

سر در بیاورند زن های متولد آذربسیاردوستانه وبامحبت رفتارمی کنندومردهای این ماه رک وراست

وصریحند.این افراددربیشترمواردخیلی خوب بایکدیگرکنارمی آیندوجمعی بی ریاوشلوغ راتشکیل

میدهند که پروژه ای را باکمال موفقیت به انجام برسانند. ای افرادافرادی شلوغ وخوش خلقن اما

بعضیاشونم بالعکس آهسته وکم حرفن آذریا متعقدند هرگاه غصه وناراحتی به سراغتان آمد باید به یاد

آورد که بعد از این خوشبختی وشادی نیز پشت سرش خواهدآمد اما زمانی که این افراددلشکسته 

میشوندواازاین که تااین اندازه تیرهایش را بی هدف وفقط برای خنده پرتاب کرده احساس افسردگی

میکند مردمتولد این ماه به همسرش علا قه مند است ومعمولا درسالگردازدواج یا تولدش برای اویک

دسته گل سرخ می خرد چرا که زن آذری عاشق دسته گل های زیباس زن متولدآذرماه به خوبی

میداندکه اززندگی چه می خواهد والبته به خوبی میداند که چگونه آن رابدست آورد اوعاشق همسر

وفرزندانش هست

0-z

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آذر 1385ساعت 19:51  توسط فعلا یه رازه ------AB  | 

 

 

اگه يكي روديدي.........

 

اگه يكي روديدي كه وقتي داري ردميشي برميگرده نگات ميكنه بدون براش مهمي

اگه يكي روديدي كه وقتي داري مي افتي بر ميگرده وباعجله ميادسمت توبدون براش عزيزي

اگه يكي روديدي كه وقتي داري مي خندي برميگرده ونگات ميكنه بدون واسش قشنگي

اگه يكي روديدي كه وقتي داري گريه ميكني برميگرده ويادباهات اشك ميريزه بدون دوستت داره

اگه يكي روديدي كه وقتي دراي با يه نفرديگه حرف ميزني تركت ميكنه بدون عاشقته

اگه يكي روديدي كه وقتي داري تركش ميكني فقط سكوت ميكنه بدون ديوونته

اگه يكي روديدي كه ازنبودنت داغون شده بدون كه براش همه چي بودي

اگه يكي روديدي كه يه روز از بي توبودن مي ناله بدون كه بدون تومي ميره

اگه يكي روديدي كه بعدرفتنت لباس سفيدپوشيده بدون كه بدون تومرده

اگه يه روز ديديش كه يه گوشه افتاده ويه پارچه سفيدروش كشيدن بدون واسه خاطرتومرده!!!!!!!!!

  

من ازقصه زندگي نمي ترسم

من ازبي توبودن باياده توزيستن

وتنهاازخاطات گذشته تغذيه كردن مي ترسم

مي ترسم از تنهاييي

از بي توبودن!!!!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نمي بخشمت؟

 

به خاطره تمامه خنده هايي كه ازصورتم گرفتي

به خاطه تمامه غم هايي كه به صورتم نشاندي

نمي بخشمت؟

به خاطه دلي كه برايم شكستي

به خاطره زخمي كه بروجودم نشاندي

به خاطره غمي كه برزخمم گزاردي

ولي...........

مي بخشمت؟

به خاطه عشقي كه برقلبم حك كردي...

 

 

سكوت ونگاه رابا هم يكي ميكني

فريادي مي شود بي صدا

مي شنوي فرياده بي صدارا

فقط يك چيزمي گويد

دوستت دارم

دوستم داشته باش

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم آذر 1385ساعت 20:26  توسط فعلا یه رازه ------AB  | 

دوعشق واقعی

                         ليلی و مجنون

 

خدا گفت :ليلي يك ماجراست ، ماجرايي آكنده از من .
ماجرايي كه بايد بسازيش .
شيطان گفت : تنها يك اتفاق است . بنشين تا بيفتد .
آنان كه حرف شيطان را باور كردند ، نشستند
و ليلي هيچ گاه اتفاق نيافتاد .

مجنون اما بلند شد ، رفت تا ليلي را بسازد .
خدا گفت : ليلي درد است ، درد زادني نو ، تولدي به دست خويشتن .
شيطان گفت : آسودگي ست . خيالي ست خوش .
خدا گفت : ليلي ، رفتن است ، عبور است و رد شدن .
شيطان گفت : ماندن است . فرو ريختن در خود .
خدا گفت : ليلي جستجوست . ليلي نرسيدن است و بخشيدن

 

شيطان گفت : خواستن است . گرفتن و تملك .
خدا گفت : ليلي سخت است . دير است و دور از دست .
شيطان گفت : ساده است . همين جا و دم دست
و دنيا پر شد از ليلي هاي زود . ليلي هاي ساده اينجايي .
ليلي هاي نزديك لحظه اي .
خدا گفت : ليلي زندگي است . زيستني از نوعي ديگر .


ليلي جاودانه شد و شيطان ديگر نبود
مجنون ، زيستني از نوعي ديگر را برگزيد و مي دانست كه ليلي تا ابد طول مي كشد
ليلي گريه کرد
ليلي گفت : امانتي ات زيادي داغ است . زياد تند است .
خاكستر ليلي هم دارد مي سوزد ، امانتي ات را پس مي گيري ؟
خدا گفت : خاكسترت را دوست دارم ، خاكسترت را پس مي گيرم .

 

ليلي گفت : كاش مادر مي شدم ، مجنون بچه اش را بغل مي كرد .
خدا گفت : مادري بهانه عشق است ، بهانه سوختن ؛ تو بي بهانه عاشقي ، تو بي بهانه مي سوزي .
ليلي گفت : دلم مي خواهد ، ساده ، بي تاب ، بي تب
خدا گفت : اما من تب و تابم ، بي من مي ميري

 

ليلي گفت : پايان قصه ام زيادي غم انگيز است ، مرگ من ، مرگ مجنون ،

پايان قصه ام را عوض مي كني ؟
خدا گفت : پايان قصه ات اشك است . اشك درياست ؛
دريا تشنگي است و من تشنگي ام ، تشنگي و آب . پاياني از اين قشنگتر بلدي ؟
ليلي گريه كرد . ليلي تشنه تر شد .
خدا خنديد
خدا گفت : زمين سردش است . چه كسي مي تواند زمين را گرم كند ، ليلي گفت : من .

خدا شعله اي به او داد . ليلي شعله را توي سينه اش گذاشت . سينه اش آتش گرفت . خدا لبخند زد.
خدا گفت : شعله را خرج كن . زمين ا م را به آتش بكش
ليلي خودش را به آتش كشيد . خدا سوختنش را تماشا مي كرد .
ليلي گر مي گرفت .خدا حافظ مي كرد .
ليلي مي ترسيد . مي ترسيد آتش اش تمام شود . ليلي چيزي از خدا خواست . خدا اجابت كرد .
مجنون سر رسيد . مجنون هيزم آتش ليلي شد . آتش زبانه كشيد . آتش ماند . زمين خدا گرم شد .


خدا گفت : اگر ليلي نبود ، زمين من هميشه سردش بود

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم آذر 1385ساعت 20:14  توسط فعلا یه رازه ------AB  | 

زندگی بدون تو ارزشی ندارد

 

بدون تو همه چیز سرد است

سرد است ...
بدون تو همه چیز سرد است ...
آنگاه که نیستی ٬ آفتاب سرما می پراکند و من انگار مرده ام 
صدای لرزش دندانهایم سکوتِ خلوتم را از من دزدیده
و تو نیستی که در آغوشت سکوت کنم
 و از گرمای وجودت ٬ گرم شوم
مانند درختی خشکیده شده ام ...
عذاب بی ثمری درد بزرگیست
همین روزهاست که هیزم شکنی تبرش را بر ساقه هایم بکوبد  
و تو نیستی که تبر را از دست هیزم شکن بگیری
و تو نیستی ...
سرد است ... بدون تو همه چیز سرد است ...


من اکنون فهمیده ام
مرگ یعنی Image hosting by TinyPicزندگی بدون تو
و در اعماق اعتقادم ...
تنها تویی که می توانی در من روح بدمی ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 17:30  توسط فعلا یه رازه ------AB  |